برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
هاله اولین, کسی بود که وقتی پام رو تو هنرهای زیبا گذاشتم، دوستم شد... خیی باهم تفاوت داشتیم اون موقع ها... اخرین باری که دیدمش دقیقا زیر سردر دانشگاه, تهران بود که من داشتم میرفتم بیرون و اون و همسرش داشتن میومدن دانشگاه, و بهم گفت که داره میره برای ادامه تحصیل امریکا ... اون زمان منم مشغول کلاس تافل و مقدمات مهاجرت بودم... حالا بعد از اینهمه سال، همدیگرو تو آلمان دیدیم ... برای دو ساعت کلی گپ زدیم و خوش گذروندیم ... تازه کردن دوستی که از سال 1382 میشناسی... حس عجیب و قشنگی بود...
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
" We wir uns ansehen
Blühn unsere Augen
Und wie wir staunen
Vor unseren Wunde – nicht?
Und alles wird so süß
Von Steen sind wir eingerahmt
Und flüchten aus der Welt
Ich glaube wir sind Engel .... "
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
یه روز حسابی بارونی و پاییز,یه امروز و من اضطراب و دلهره شدیدی دارم برای به پابان رسوندن این تز. چند روزه که به نظرم رسیده از یه مدل که بلدشم نیستم استفاده کنم که خیلی آنالیزهام رو بهتر میکنه اما خب بلدش نیستم و همین هم بهم بیشتر دلهره میده! اما چیزی که هست اینه که این بار برگشتم که تمومش کنم.
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی
به دلگیری هوای بارونی و خاکستری پاییز... استرس به موقع تموم شدن پایان نامه و آنالیزها رو اضافه کن... بهم ریختگی هورمونها و قرصها و آزمایشها و نتیجههای نه چندان مثبت رو هم اضافه کن ... به تموم شدن بورسیه و کار نکردن هم فکر کن ... کم بود؟! پس بیا قطع اینترنت ایران و آشوبها رو هم اضافه کن!
اینجوری تو غربت دلگیر و سخت و پر استرسی که داری، کاملا حس غربت میکنی ... میمیری!
برچسب:
نویسنده: ستایش محبی